|
|
باغ وحش
تو گلوش شکسته فریاد ، خیلی وقته رفته از یاد
شیر باوقار جنگل ، پشت میله های فولاد
روی یالای بلندش ، سایه ی مگس نشسته
نا نداره که بغره شیر پر غرور خسته
خسته از دوری چشمه ، خسته از این قفس تنگ
غربت جنگل ریخته تو دو تا چشم عسل رنگ
نمی دونه چرا اینجا همه میله ها بلندن
آدمای پرهیاهو به سکوت اون می خندن
شیر پیر باغ وحش شهر ما
یه ماهه هیچی نخورده آدما
نعره کن ! شیر قشنگم! چرا بی صدا نشستی ؟
نعره سر کن تا بدونن که هنوز تو زنده هستی !
نکنه غرور جنگل تو دلت نمونده باشه !
نکنه سکوت اینجا صدات رو سوزونده باشه !
یاد این آدما بنداز که تو اون شیر بزرگی !
حریف صد تا پلنگی ، حریف یه گله گرگی !
نعره کن ! شیر قشنگم ! چرا بی صدا نشستی ؟
حالا که موقع خواب نیست ، واسه چی چشمات رو بستی ؟
شیر پیر باغ وحش شهر ما
دیگه دق کرده و مرده آدما !■
|