آوای آزاد »  شاعران » یغما گلرویی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدم برفی

برف سنگین زمستون همه چی رو کرده پنهون
 آدمای شهر برفی خوابیدن تو خونه هاشون
آدمک برفی خسته روی برف و یخ نشسته
چشماش رو به انتهای شب بی ستاره بسته
دگمه ی لباسش از سنگ ، دلش از خواب زمین تنگ
کلاهش یه سطل خالی ، رو لباش خنده ی کمرنگ
 دور گردنش یه شاله ،‌چشماش از جنس ذغاله
اون می خواد راه بره اما می دونه که این محاله

تنها همین آدمک از خواب زمین با خبره
 یخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

 آدمک دلش شکسته ، ازنشستن شده خسته
 برای رفتن از اینجا برف و یخ راهش رو بسته
 تو اون تو یخ اسیره ، دوس داره که پر بگیره
 حاضره برای فتح یک قدم حتی بمیره
تیله های داغ اشکش روی گونه هاش نشستن
پیچیده تو گوش کوچه صدای ترد شکستن
 هق هق گریه ی تلخش توی شب بلنده اما
 بسکه یخ بسته دلامون صداش رو نمی شنویم

 تنهاهمین آدمک از خواب زمین باخبره
 یخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

 فردا بچه های کوچه دیدن اون رفته از اینجا
 اما انگار جای پاهاش روی برف نمونده بر جا
 روی برفا باقی مونده ، اثر یه جای خالی
یه دونه سطل شکسته ، با دو تا چشم ذغالی ...■




  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009