آوای آزاد »  شاعران » یغما گلرویی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه ی کهنه دروغ بود

قصه ی کهنه دروغ بود ، من و ما بچه گی کردیم
 که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم
 در آرزو رو بستیم ، دلمون به قصه خوش بود
 رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود
حالا تو قحطی رؤیا اجاق ترانه سرده
 کسی رو بخار شیشه دل نقاشی نکرده
سر و تته زدن به دیوار ،‌ برگ آگهی ترحیم
یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم

قصه گو کتابو وا کن ! اسم آخر رو صدا کن !
سایه ی بلند خواب رو از ترانه ها جدا کن !
 از سر سط ستاره ، بنویس تا راه چاره !
 بنویس که دل برای حرف تازه بی قراره !
 آسمون قصه مون رو بنویس با رنگ آبی !
عشق با رنگ ترانه ! شب رو با رنگ خراب !
فصل آخر کتاب رو پر کن از عطر علاقه !
تا دیگه برای ریشه ، تیشه دس نگیره ساقه !

ما روی سایه هامون خط و نشون کشیدیم
با صد تا کفش سربی تا ته شب دویدیم
از قرق سکوت ثانیه ها گذشتیم
آخر قصه اما ، به ابتدا رسیدیم

چرخ و فلک می خواستیم ، فلک نصیبمون شد
 ساده ی ساده بودیم ، کلک نصیبمون شد
 دنبال یه حقیقت تو اینه ها می گشتیم
اما تو قاب گریه ، ترک نصیبمون شد ■
دوست داشتم این ترانه با صدای فرهاد مهراد خوانده شود اما ● ...





  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009