|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
پارک
بعد ِرفتن ِ خورشید سرًُ کلـّه ش پیدا می شد،
اما همیشه
تو جیباش پُر ِ تخمه ی آفتاب ْ گردون بود!
با اون سگ ِ حنایی که دور ِ پاهاش می چرخید ُ
دُمشُ تکون می داد!
کتار ِ بید ِ مجنونْ،
رو نیمکت ِ سنگی ِ پارک می شِستُ
سازْ دهنی ش ُ از جیبش در می آورد!
وقتی می زد
سگ ِ هم پا به پای صدای ساز زوزه می کشید ُ معرکه را می نداخ!
جماعتِ توی پارک دور ِ اون دو تا جم می شدن به تماشا!
اگه یه نفر اون ُ نمی شناختُ سکـّه ای پیش ِ پاش می نداخ،
دیگه ساز نمی زد،
بُلن ْ می شد ُ بی اعتنا به تموم ِ آدمای دور ُ برش
از پارک می رَف بیرون،
سگ ِ هم پُشت ِ سرش!
این کار ُ واسه پول نمی کرن،
نه خودش،
نه سگش!
اما یه شبْ وسط ِ نمایش مأمورای شهرداری سر رسیدن،
سگ ِ رُ انداختن پُشت ِ ماشینشون،
اون می خواس نذاره اما با چوب افتادن به جونش!
وقتی ماشیناشون از اونجا دور می شد،
رو زمین یه مُش تخمه ی آفتابْ گردون مونده بودُ
چَن قطره خون ُ
یه ساز دهنی که زیر ِ پای اون لعنتیا له شده بود!
از اون شب به بعد،
دیگه هیچکس اون ُ سگشُ
توی پارک ندید!●
|