|
|
غُنچه ای
کی مرا بر بال می گیری ای باد
و تا دیاری
که قلب, پرستوانشْ خورشید است
می بری؟
***
خورشید آنجا
از پس, شانه های احساس
چه بی دریغانه طلوع می کند،
و غروب چه راست است
اگر هم تلخ
آنگاه که پیر, من
- به گریهء آرام -
مرا وداع می کند.
***
پرستوی, مهربان!
این نسیم, جامد را
کیمیای, توفان شو
به شکُفتن, غنچهء بال،
از برای آن پرستو
که قلبشْ خورشید بود.
|