|
|
برای عشق, پنهان
ماننده بادی
می توفی
و مرا در با خود بُردنت
زندگی می شوی.
تو پیامبر, زن!
مرا مؤمن به کدامین خداوندگار
تا قربانگاه, بهار می بری؟
دین, زمستانی تو چه بهارانه
یخ را گُل می شود.
من
سنگ, دل می شکنم
و برگی می شوم
در هیاهوی باد.
اشتاین باخ 29.11.1999
|