|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
دوست (برای ماندانا)
هیچ یادت هست
گُل, ما در برف
نطفه بست.
***
پرستوها در بیرون
بر بال, آواز
در آبی محیط.
و من با هزاران پرستو در قلب
در سنفونی, بنفش, شمع
محو می شوم.
***
آمدی
و رفتی
چون اَبری
و چون بارانی
در فصل, امروز, من.
جویباری جاری می شود
بَر بستر, خاطره های من.
آوای, ملایم, شمع
و رقص, نرم, قلم
بر صفحه های خنده ناک, شعر.
در دستم، گُلی عطرآگین.
***
به بیرون می نگرم:
بر زمین برف نشسته است
سنگین.
فرانکفورت 23.07.1993
|