|
|
غروب, مَردی (برای تنهایی پدر)
"مردانگی"
او را
خوش سیما واژه ای نبود تنها،
ضرورتی بود
که بِدان جامهء انسانیت می داد
مَرد را.
***
تا به "کوه شدن"
مَرد را چندین کوه باید
آب شدن؟
***
مکتبی دگرگونه
- که ما را پُر ناآشنایْ است -
بودنی ناباورگونه
- که اینگونه در دایرهء بودن ها
تنهای است -
تراکم, سلسله هایی از کوه
در یک سنگ
و افشرهء هزار رنگ, یکرنگی
در یک رنگ.
بالایی
که در تنهایی با دشت, عزیز, خود غروب شد
در آن غمگین, غمگینْ سَحر, شبانه.
و باقی، ما را
باری این تنها ترانه:
"غروب, مَردی" ...
اشتاین باخ 19.08.1996
|