|
|
ماندگار (برای سیمین)
زنگوله های نور
در نرمْ رقص, نسیم, صبح
خوابگونه تکان می خورند،
وآوازی
که عطر, خدا را بر بال دارد
پَر می گیرد.
با بنفشه ای در دست
دُخت, رویای برف
به سرا می اید.
قافله ای ز راه می رسد
و بار, هفت سالهء هفتصد جمل را
بر قلب, من می نهد.
مرغ, دل می پرد ...
بروخزال 29.03.1987
|