زبانی دیگر
صبح لال از هلهله تابان روز
بال زد بشکفت در هذیان برگ
هر درخت افشانده اینک زلف سبز
زندگی روییده در نیسان مرگ
در تن هر ساقه گویی قاصدی ست
کز زمین پیغام بذر آورده است
ریشه سرشار از سروش شاخه ها
خک را بدرود باران برده است
شعر پرداز نسیم از دوردست
نغمه می بافد در امواج هوا
وز لبان برگ ها پر می دهد
گله گله واژه های تازه را
واژه هایش کز زبانی دیگر است
بر گشوده سوی نامعلوم بال
چشم من در جستجوی لانه شان
مانده از رفتار سرشار ملال
کاش بودم ای تکلم های دور
آشنا با لهجه تان آشنا
حرف هاتان بر زبانم می نشست
می طپیدم با طپش های شما
|