حسرت
شعله ها به هم گره می خورند
شاخه ها به هم تنه می سودند
سایه ها چو دود به هم رفته
دست ها چو حلقه به هم بودند
هر که هر چه بود همه با هم
خوشه ها سرده به هم سرها
موج ها به هم شده در نجوا
من چو برگ زرد
دست باد سرد
در شب خزان زدگی هایم
از درخت خویش جدا بودم
در کنار من
شعله ها به هم گره می خورند
شاخه ها به هم تنه می سودند
|