من خواب بوده ام
من،
مانند بی ثباتی این انعکاس شوم،
سرشار از شب و
در ابتذال وهم،
ایستاده بودم و
هیچ خیالی نداشتم.
من،
خواب بودم و رویا نداشتم.
من،
خیس بودم و باران نداشتم.
من،
مانند شب پری،
که سرش گیج نورهاست،
پر میزدم ولی،
بر هیچ خامُشی،
سکنا نداشتم.
من،
مانند کوه یخ،
در بیکرانۀ دریا شناور و
تعبیری از خود دریا نداشتم.
من،
زنده بودم و در انکار زندگی،
کاری جز این، به دنیا نداشتم.
وقتی که صبح رسید،
من هنوز هم،
فکری بجز سیاهی شبها نداشتم.
تا اینکه آمدی و
دستم تو را شناخت.
بیدار شدم ولی،
هیچ انتظار اینهمه رویا نداشتم.
با شکل نقش خویش مرا رنگ کرده ای،
باور کن اینهمه رنگ،
من در تمام عمر، یکجا نداشتم.
حالا به من بگو،
چه باشم برای تو،
بی شکل بوده ام همیشه و
این طرح تازه است،
من عاشقی نکرده ام، تمنا نداشتم.
حالا به من بگو،
کجای حادثه ایم و خدا کجاست؟!
من باوری به وسعت اینجا نداشتم.
|