سوزان یگانه


همه میگویند:

این آینه ها،
که تماشا گه توست،
رنگ و رو رفته شدند!
همه میگویند:
این خاطره ها،
که گذشت است زمانهای دراز،
از تن حادثه شان،
خسته و کهنه شدند!
همه میگویند:
ما پیر شدیم!
تو بگو باور من،
کی زمان،
چهره ما را اینسان،
پیرو فرتوت،
در این آینۀ تار انداخت،
که نفهمیدم من؟!
کی،
همه خاطره ها مان با هم،
کهنه شد،
رفت از یاد؟!
پس چرا من،
هر روز،
روی ماهت را باز،
مثل آن روز نخست،
شاد و بی سایه و نو میبینم؟
پس چرا من،
هر روز،
بیشتر از دیروز،
دوستت میدارم؟!
پس چرا من،
از تو،
نشدم خسته و
عاشقترم هر روز به تو؟!
تو بگو باور من،
این زمان از دل ما جا مانده،
یا که ما جاماندیم،
از هراس گذر عمر
و از چرخ زمان؟!!!
 

بالای صفحه