دخترک،
ساده و بیرنگ،
سراسیمه و سرد،
بیتزلزل، بیطاب.
از کجا آمدهای؟!
دخترک،
سایهات بیتردید،
بیتبسم، بیخشم،
بیهیاهو و هراس از شبح آینهها.
از کجا آمدهای؟!
دخترک،
رنگ نگاهت آبی،
صورتت مهتابی،
گل لبخند تو یاس،
طرح اندام تو همچون پیچک،
پیچ و تابش به تن تاک جوانی مانند،
نبض بیرنگ زمان در دستت،
ساک تو لب به لب از پنجرهها،
کیف دستت، پراز اندیشۀ ناب،
پاک و مغرور و پر از رویایی.
از کجا آمدهای؟!
□
شهر ما:
سرد و عبوس است و کثیف،
کوچههایش باریک،
خانههایش تاریک،
مردمش پرنیرنگ،
زشت و نامردم و پست.
زندگیمان:
شب یلدای دراز،
بیتمنای سحر.
گذران شب و روز،
بیثمر، بیسامان،
بیخیالِ دلِ همسایۀ تنها و غریب،
بیخبر از گذر عمر و سفر،
کارمان:
سفسته بازی و قمار،
روی پرپر شدن قاصدک تازۀ باغ.
میفروشیم هر روز،
نان به نرخ فردا،
خون به نرخ دیروز.
میفروشیم هر روز،
عشق،
احساس،
ترانه،
پرواز،
هرچه آیینه که در آن لبخند.
و در اندیشهمان:
رُفتن شب زدههاست،
از تن مردۀ شهر.
و چراغانی و آذین بستن،
به شب زهد فروشان زمان.
چشممان :
پرسهزن و حیض،
نگامان بیشرم.
ما پر از آواریم،
ما پر از زنگاریم،
و پی خانۀ ما،
روی آواز خوش قمریهاست،
ما غریبیم به شب بو، به نسیم...
□
تو کجا آمده ای؟!!
|