سوزان یگانه


ساعتم لحظه رفتن خودم اندیشه بودن

ساعتم،
لحظه رفتن،
خودم اندیشۀ بودن.
اما،
شهر در غربت خود میماند.
نفس خستۀ شهر،
روی تاریکی شب خیمه زده.
اگر امشب نروم،
فردا صبح،
بار دیگر از راه،
میرسد
کار
وکار
و کار
و بیرنگی هرروزه و دلگیری من،
وقت هر تنگ غروب.
اگر امشب نروم
سایۀ همسایه،
باز مثل هر شب،
روی سنگینی این پنجره پیداست.
و من
سخت بیزارم از این شکل نگاه،
که پر از زمزمۀ شهوت و تلخیست.
پر از حس تن سیب که در،
سبد میوه فروش،
ترس پوسیدن از او میبارد.
اگر امشب نروم،
هیچ کس نیست که آگاه شود،
داشتم میرفتم.
هیچ کس نیست که حتی،
شاد باشد که من اینجا ماندم.

ساعتم،
لحظۀ رفتن،
خودم اندیشه رفتن دارم.
 

بالای صفحه