سهراب سپهری


آن برتر

 به کنار تپه شب رسید
 با طنین روشن پایش اینه فضا را شکست
دستم درتاریکی اندوهی بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی رانشان دادم
شهاب نگاهش مرده بود
 و تابش بیراهه ها
 و بیکران ریگستان سکوت را
 و او پیکره اش خاموشی بود
لالایی اندوهی بر ما وزید
 تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت
و ناگاه از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید
در ته چشمانش تپه شب فرو ریخت
و من
 در شکوه تماشا فراموشی صدا بودم

 

 

  بالای صفحه  | زندگینامه  | نقاشی های سهراب