آوای آزاد »  شاعران » سینا جعفری »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

گذ ر

در زمستان تو کوچه ها قدم می زدم.دل خسته از زندگی، پژمرده از بی کسی، دنیا بی مهر و بی رنگ به امید هیچ فردایی قدم می زدم.
که نوری قلبم را روشن کرد و گرمی محبتت مرا امیدوار کرد. زمستان برایم بهارشد، زندگی برایم معنی و رنگ گرفت. شکفتم وقتی تو را دیدم. با حضورت دنیا برایم عوض شد. عاشق شدم و عشق را در وجودت معنی کردم، که راستی تو معنای تمام عشق هستی.
گفتم که دوستت دارم و با من بمان که بی تو سرگردانم.
ناگه از جدایی ترسیدم. به تو گفتم که می شود یک روز از اینجا بروی؟

نگاهم کردی و گفتی من حال هم رهگذرم.



 


شِکوِه

این چه کاری است که با من و با آسمان کردی که ابرها هم مثل من گریان شدند.
این چه کاری است که با من و با هوا کردی که مه سفید غم اندوه در دلمان نشسته است.
این چه کاری است که با من و با قناری کردی که بی صدا و نالان شده ایم.
این چه کاری است که با من و با شمع کردی که سوختیم و آب شدیم.
این چه کاری است که با من و با گلها کردی که بازنشده پژمرده شدیم.

چرا رفتی؟

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009