گذ ر
در زمستان تو کوچه ها قدم می زدم.دل خسته از زندگی،
پژمرده از بی کسی، دنیا بی مهر و بی رنگ به امید هیچ فردایی قدم می
زدم.
که نوری قلبم را روشن کرد و گرمی محبتت مرا امیدوار کرد. زمستان برایم
بهارشد، زندگی برایم معنی و رنگ گرفت. شکفتم وقتی تو را دیدم. با حضورت
دنیا برایم عوض شد. عاشق شدم و عشق را در وجودت معنی کردم، که راستی تو
معنای تمام عشق هستی.
گفتم که دوستت دارم و با من بمان که بی تو سرگردانم.
ناگه از جدایی ترسیدم. به تو گفتم که می شود یک روز از اینجا بروی؟
نگاهم کردی و گفتی من حال هم رهگذرم.
شِکوِه
این چه کاری است که با من و با آسمان کردی که ابرها هم
مثل من گریان شدند.
این چه کاری است که با من و با هوا کردی که مه سفید غم اندوه در دلمان
نشسته است.
این چه کاری است که با من و با قناری کردی که بی صدا و نالان شده ایم.
این چه کاری است که با من و با شمع کردی که سوختیم و آب شدیم.
این چه کاری است که با من و با گلها کردی که بازنشده پژمرده شدیم.
چرا رفتی؟
|