آوای آزاد »  شاعران » سیمین بهبهانی »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاه تو

این نگاهی که آفتاب صفت
گرم و هستی ده و دل افروزست
باز -در عین حال- چون مهتاب
دلفریب و عمیق و مرموزست .
لیک با این همه دل انگیزی
همچو تیر از چه روی دلدوزست ؟
با چنان دلکشی که می دانم
 از نگاهت چرا گریزانم ؟
چشم های سیاه چون شب تو
بی خبر از همه جهانم کرد
 حال گمگشتگان به شب دانی ؟
 چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشته ی نگاه تو ام
 این نگاهی که ناتوانم کرد :
ناچشیده شراب مست شدم
 بی خبر از هر آنچه هست شدم
چون زبان عاجز آیدت ز کلام
نگه از دیده ی سیاه کنی
رازهای نهان مستی و عشق
 آشکارا به یک نگاه کنی
لب ببند از سخن که می ترسم
وقتِ گفتار اشتباه کنی!
 کی زبان تو این توان دارد ؟
چشم مست تو صد زبان دارد .


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009