|
|
فرشته های نگهبان
یک فرشته روی شانه ی چپ
یک فرشته روی شانه ی راست
ما
در پناه ِ فرشته هاییم
دو به دو ، دو بال ِ بزرگ ِ دو فرشته
ما را
- مرا و تو را -
همچون سپر ضد گلوله
از سر تا پا پوشانده اند
فرشته های ما را هیچ چشمی نمی بیند
مردمان ، تنها می بینند که ما
در آتش می افتیم ، اما خندان بیرون می آییم
مردمان ، تنها می بینند که ما
بی آنکه خرد شویم
از زیر ِ چرخ های سهمگین ِ ماشین ها می گذریم
مردمانی که در دایریه ی بسته ی کالا -پول - کالا می چرخند
و لایه لایه
پوست ها و عصب ها و خون های آن ها می خشکد
با حیرت می بینند
رقم های نرحی که روی همه ی اجناس می چسبد
روی ما نچسبیده است
شاید هرگز هیچ دشتی نباشد
که در آن
گرگ ها ، بره ی گمشده را تا آغل برگردانند
رابطه ی گرگ و میش تا ابد شاید
به همین شکل ِ دایره ی پر ملال ِ بسته
باقی بماند
ما نه گرگ ایم
نه میش
و هنوز نقشه ی شهری در سر ِ ماست
که خیابان هایش به ساحل های یک دریای بزرگ ِ آزاد
می پیوندند
شهری که در آن
- در چشم ِ همه -
پولک های ماهی ها
زیباتر از قطعه های الماس اند
یک فرشته روی شانه ی چپ
یک فرشته روی شانه ی راست
بی گمان اما
از دو بال ِ بلند ِ فرشته های نگهبان ِ خود دیده ایم
که شکل ِ دایره ی بسته
تنها یکی از شکل های هنمدسی ِ بی پایان است
مردمان ، تنها می بینند
که ما
در آتش می افتیم
و خندان بیرون می آییم
در حالی که
دو دست ِ من بر شانه ی توست
و دو دست ِ تو بر شانه ی من
با تپش های تند تند ِ دو قلب ِ کوچک
که از دایره ی تنگ ِ یک قفس ِ سینه
بیرون آمده اند
|