|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
شب ما
صدای باران می آید
هوای مرطوب ما را دربر می گیرد
برگ های باغت در فضای سیاه می درخشند
اما ، باران پیدا نیست .
چند نیزه ی نور
شکسته
جایی ، دور ، به زمین می افتند
و صدای غریدن رعد
از پشت ابرها می آید
تنها
در این باغ ، پیش توام
بسته به تو
با رشته ی باران های ناپیدا
و زلال ، مثل نگاه مرطوبت ، به قلب فضا
زلال ، مثل نفس هایت در میان موهای ژولیده ی من
زلال مثل برق چشمانت که در قطره ی اشک می شکنند
رگبار می گیرد
در چشمانم
و مرا محکم می بندد به سینه ی تو
محکم تر
از رشته ی باران های ناپیدا
در فضای سیاه ...
|