|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
با آخرین نفس
بر ریگ های سرد بیابان
لولیده در هم اند
پاها و سایه ای
شب با دهان باز و سیاهش
بلعیده راه را
سوت سکوت زیر و بلند است
و قطره های خون
بر لاله های گوش
قندیل بسته اند
مرد فراری
چشم می دوزد در چشم های شب
نوری جرقه می زند آن دور
و مرد می دود
با آخرین نفس
آنجا که کلبه ای ست
|