تصور
اینجا نشسته بود
روی همین سنگ
می گفت خسته است
می گفت این سنگ
بر سطح این جزیره ی متروک نقطه است
آن نقطه ی پایان برای او
می گفت
کشتی سراب بود
می گفت
و آب می چکید
از حلقه های موی بلندش
بر ریگ های داغ
می گفت
و باد می وزید
بر شانه های سرخ درشتش
در سایه های نی
می گفت
وچشم هایش
بر موج می لغزید
در روشنای روز
می گفت
تا بیش از آن که باز
با دیدن شکلی شبیه بادبان
جنبان در آن دور
مانند ماهی در پی جفت
در آب ورجهد
اینجا نشسته بود
هم اینجا
می گفت خسته است
|