باز
در قفل نیست
و هیچ کس پنهان نکرده کفش هایت را برو
بی کفش هایت باز خواهی گشت
از خانه ی زرین
از جوی های نقره ای شیر
از چشم هایی که در آن ها
تصویر تو چیزی نخواهد بود
جز یک صف صفر در پیش یک عدد
تو
بازخواهی گشت
کشکول کوچکی
در دست خواهی داشت
و در میان کوچه ای دور از هیاهوهای بازار
دنبال یک لبخند خواهی بود
در اوج شهوت
|