موش
بو را شناخت
انگشت ها را برد در خک
و پشت هم کند
سطح زمین را
در لاشه چنگ انداخت
و مرده را بیرون کشید از قبر
در گردن او دست انداخت
پوسده بودش پلک
پر خک بودش کاسه های چشم
بر استخوان گونه ها باقی نبود پوست
وان نسج های نرم لب را موش خورده بود
محکم تکانش داد
در کاسه ی خالی سر جنبید چیزی
یک سوسک بیرون جست
از حفره ی کام
و خش خشی آمد
او گوش خواباند
س و ایه های رمز را دریافت
جفتش سخن می گفت با او
مهتاب بر برگ اقاقی ها
و پیچک های میدان پخش می شد
از سزه های آب خورده
ساق های جفت ها مرطوب می شد
و دست ها می جست
در مور مور سردی شب
گرمای دست دیگری را
خاموش و مشتاق
در گوشه ی میدان
یک هیکل س نگین و خشک و سرد لولید
و باد بوی گوشت گندیده را
تا کوچه های دور دست شهر افکند
بر سبزه ها دیگر
پایی نمی لغزید
در پیش چشم حیرت مردم
از پشت شیشه ها
در گوشه ی میدان
رقاص نابینا
پرشور می رقصید
بامرده اش تنها
تنهای تنها
|