آوای آزاد »  شاعران » سیاوش کسرایی »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسیر

کسی در انتظار او نبود
 دلی برای او نمی تپید
 نگاه هیچ کس به خودش دلی به روی او نمی نشست
هراس خورده بود و مات
درون حلقه نگاههای ناشناس بی پناه
 هوای سرد سوز می خلید
و پاره های جامه اش به جان او
و دشنه ای نهفته می برید
 تکه تکه از توان او
هنوز نارسیده کال بود
 جوانکی هنوز خردسال بود
به او نگاه می کنم
 به من نگاه می کند
 و هر دو آه می کشیم
چه دشمنی میان ما است؟
عدوی راستین ما
همان یگانه غول سود و زر در کمین توده هاست
اسیر بی نوا برادری غریب مانده و گم است
 رها و بسته هر چه هست
یکی ز خیل بی شمار مردم است

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009