آوای آزاد »  شاعران » سیاوش کسرایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

واریز

ای سرشکسته شاعر امید سوخته
افسانه بود بانگ لب رازدار تو ؟
 بیهوده بود فتح لبت در شکنجه گاه
 یا یاوه بود تو در شاهکار تو ؟
 دردستهای تو گل پولاد خشک شد ؟
 بر باد رفت آن همه گلبرگ آتشین ؟
داس درو به دست ددان ماند و گزمه ها
تا برکنند ریشه خورشید از زمین ؟
بنگر ببین چگونه در این آتش سیاه
 هر سو ترانه های تو دارند رقص مرگ
 آواره می شوند همه واژه های مهر
 از دفتر شکسته پر و بال برگ برگ
پر پر شده کنار چپر ها بهار تو
 شلاق مانده است و شب یادگار نیست
خفته ست زندگانی بر روی بال مرگ
شبدیز مرده را دگر آن شهسوار نیست
 شالی تمام گشته و شب آمده به دشت
 تنها نشسته دخترکت روی تخته سنگ
 از روی راه کارگران رفته خفته اند
 بی رنگ مانده پرتو چشم گریز رنگ
 پاییز باغهای تو کولی ! رسیده است
 هنگامه ای است شورش این فصل برگ ریز
 ای باغبان پیر درین تندباد شوم
 بنشین و در نگر تو به گلهای در گریز
نفرین شده چو شب پره در شهر شب بگرد
 سرگشته در جهنم احساس خود بتاب
 ای روشنی پرست به تاری پناه بر
 ای زنده وار مرد به تابوت تن بخواب
ای جغد ماندگار به کاخ خراب شب
 کنون بنال بر سر ویرانه های خویش
ککنون بمیر در بن مخروبه های شعر
 گم شو به گردباد غم یادهای پیش


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009