آوای آزاد »  شاعران » سیاوش کسرایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنهانه

 این اوست بشنوید ! صدا می کند مرا
هر دم که با کتابی همبسترم به شور
 هر دم که در نگارش یک نامه
در خویش می تنم
 یا گاه آب دادن گلها به صبح ها
یا همچنین به هر دم دیگر که در اتاق
من پرسه می زنم
ناگاه
او جلوه می کند
در سینه ام نفس چو مرغ قفس حبس می شود
 می اید او ولی در اینه پنهان
 انگار
 ابری عبوری دارد از سرزمین جان
کز هرچه بودنی است جدا می کند مرا
سر در پی اش
من می دوم شتابان تا آستان در
پاها گره گرفته به هم پیش می رود
پرواز پرده ها را پس می زنم به شوق
 سر می کشم ز پنجره مشتاق
 خم می شوم به دیدن عمق پیاده رو
خورشید می رود که بخسبد
باد است و برگ سوختهدر باد
 اما ز خط سرخ افق او
 در پرده های ابر نگه می کند مرا
 رخ می نماید از دریچه یک قصه
برمی اید
از بام یک صدا
 می غلتد
 در بازوان رود
با سبز و زرد جنگل می خواند او به غم
همراه بوی گل همه جا پخش می شود
از خط یک خبر
از گفتگوی شاد دو عابر
از کمترین دقایق اندیشه های من
سر می کشد برون
گویی که مژده دارد بر لب
 افسونگرانه خواب نما می کند مرا
دامان من گرفته نسیمی است خسته
 می کشدم نرم
چون آن پری که ناوی عاشق را
با نغمه های آبی سحر انگیز
در بحر می کشاند
تا دوردست شهر ودیارم
همراه می برد
 در کوی و برزن و همه پسکوچه های عشق
می گرداند
در جمع می نشاند
اما ز گرد ره رسیده و نرسیده
با عشوه ای دوباره رها می کند مرا
نه نه رها نمی کند هرگز
این بانگ اشتیاق
در خواب هم مدام صدا میکند مرا


 
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009