پارتی
پرده سیاهی بر مغزم حک می کند : مهمانی سیاه
شبی بیمار است
در کنج خلوت اتاق آرمیده ام
نوری به سرعت فضای اتاقم را طی می کند
و آرام بر مغزم می کوبد و می خواند :
به پارتی ما خوش آمدی !
_ پارتی ؟
درب اتاقم باز می شود و نور همراهان خود را آورده است
خک ، همراه با دردی همیشگی مهمان جشن تن من هستند
پارتی ما رجاله ندارد
پارتی ما شور و شعف ندارد
پارتی ما عشق را فریاد نمی زند
پاری ما دخترکان بزک کرده ندارد
پارتی ما فاحشه ندارد
جنس ترانه های ما یاس است
و موسیقی ما همدردی ست
اینجا پارتی مرگ است .
چه شبی ست
من گرفتار خک
و خک گرفتار درد خودش
من همراه سایه خودم
خک همراه بغض خودش
شبی پریشان است
کورسوی امیدی به هیچ چیز ندارم
پارتی مرگ ما
دیگر شعرش را از بر کرده است
خک بغض می گشاید
چهار راه مغزش هر طرف به در به دری می رود
شبی گرفتار است
باد پنجره اتاقم را باز کرده و پارتی ما را بر هم زده است
باد خک را از جشنم می رباید
پارتی مرگ ما همیشه نا تمام است ...
مهمانی مرگ اوقاتش کوتاه است .
|