آوای آزاد »  شاعران » شروین صفایی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

درد

مغزم پاد ساعتگرد می چرخد
در توده ای از سیم های به هم پیچیده در بند است
همانطور که تنم در چهار چوب دنیا زنجیر است
مغزم
زمان را می خورد و عقربکهای ساعتم را می جود
تشنه اس …
نبضم ساعتگرد می چرخد
آنقدر سریع می چرخد که خون از رگهایم بیرون می جهد
و باد درنده در فضا
گلبولهایش را می درد .
سوار بر جاده زندگی
ترانه اندوه همسفرم
در گوشه خلوت پیاده رو
لاشه ای از سر فقر مرده است
دخترکی از سر شهوت منتظر است
تن من از شدت زخم زنده است
روح من از قدرت خسته است
مغزم پاد ساعتگرد می چرخد
خلاف قانون زندگی
جریمه اش را هم باید بپردازد
یک درد همیشگی
در تکاپوی ذره ذره گلبولهای تنم
به انتهای قانون زندگی رسیده ام
به جرم شهوتی شبانه
به حکم خالقی دیوانه
درد را …
درد را …
باید حمل کنم
درد …
درد …
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009