شروین صفایی


مسخ

جاری می شود از درون مغزم بر قلم
قلم منتقل می کند ردپایی از جوهر را بر کاغذ سفید
شبی ست
آهی ست
فریادی ست
آوازه خوان در کوچه شعله های پرپر شده را روشن می کند
غمنامه ای سر داده است
و مغزم مرثیه ای را برای چشمانم آغاز کرده است
امشب امید را محکوم می کنم ...
فردا شب آرزو را زجر کش می کنم ...
ای دوست ! می بینی بیکار نیستم
می خوانم : واژه ها بی رنگند !
روزها می گندند !
ای دوست !
می فهمی چه دردنکم !
چه هولنکم !
ای دوست !
انگار حقارت را در چشمانم می خوانی
آه ...تو نمی دانی ؟
ای دوست !
دردت چیست ؟
حرفت چیست ؟
می دانم...
کمی ست فاحشه ای را د یدار نکرده ای !
درد شهوت داری ...
می دانم ...
ساعتی ست جکشی را ترویج نکرده ای !
اندکی ست غرور را تکرار نکرده ای !
مدتی ست سگ کشی نکرده ای !
درد نفرت داری ...
شبی ست
آهی ست
فریادی ست
امشب خاطره را لزج می خوانم
فردا شب یادها را چرک می دانم
ای دوست !
می بینی بیکار نیستم !
محکوم می کنم ...
با دردهایم ساعتی را تنظیم می کنم !
ای دوست !
تو نمی دانی که هر شب در اتاق من اندوه خیمه می بندد
تو چه می دانی که شهر من سکوت را تشویق می کند
شبی ست
فریادی ست
آهی ست
زمان مست می چرخد ...
تابوت مرا در درون قابش جای داده است !
مسخ تکرار شده ام ...
مسخ روزهای اجباری ...
ای دوست !
می بینی بیکار نیستم
من مسخ زنده بگوری شده ام !
 

 

بالای صفحه