شروین صفایی


باروت

گویند که می کشد باروت
اما نمی دانم ، نمی دانم
چرا در من اثر نمی کند همین باروت
گویند : نابود می کند
خاموش می کند
پایان می دهد به زندگی
ب
ا
ر
و
ت
اسلحه ای که میان شقیقه بود
پر بود از باروت
و انگشت سبابه در انتظار لغزش
در میان سایه های شب
که خیمه بسته بود در فضای اتاق
احساس می کردم که آزاد خواهم شد
از درد ...
رنج ...
غم ...
انگشت می فشارد ماچه را
اما
بر خلاف قانون
باروت نمی خورد شقیقه را
ا سورت هرویین
در گوشه اتاق
آب مقطر
شمع
سرنگ
تزریق می کنم
شاید در توهم خیالی افیون
بمیرم
با یاد باروت.
 

 

بالای صفحه