شروین صفایی


سایه ای لرزان

نعره می زند آسمان تیره بر زمین
سایه ای لرزان فضای کوچه را سنگین می کند
با خویش مرد می گوید : این آدمکان که جکشی را ترویج می کنند
فاحشگان که شهوت را ترغیب می کنند
مبلغان که دین را تجویز می کنند
و سنت پیغمبرانشان را تحمیل
و کتب آسمانیشان را تزریق
دوره می کند ...به چه امیدی بر روی خط باریک زندگی بلغزد
کدام زندگی ؟ کدام ؟
مرد از رجا له ها
از بوی تهفن آدمک ها
از زندگی طاقت فرسای خود
به تنگ آمده
آرزوی سقوط دارد آن هم با اختیار خود
با اسلحه خود
بی جبر ... بی جبر ...
مرد سیگاری روشن می کند
گلوله اسلحه اش آرام در خشاب آرام می گیرد...
گمب !
بوی باروت بوی خک بارون زده را ا زیاد می برد ...
روسپی در سر کوچه نظاره گر
مست در کوچه آوازه خوان و ...
صدای انفجار در میان شب لجن گرفته گم می شود !
 

 

بالای صفحه