شروین صفایی


مجسمه دروغین

در تجمع مردگان
مردان دیروز که شاهدان نافرجامی بوده اند
و حسرت را در تمام عمر چنگ زده اند
زندگی را مجسمه دروغین نامیده
که وعده هایش با محالات ورق خورده
مجسمه ای از عشق و نیستی
که دروغی و تباهی نماد چهره اوست.
مرزهای فریب ...
این مرزها هستند که فاصله ای را تعیین می کنند
فاصله ها هستند که لحظه ها را تضمین می کنند
لحظه ها هستند که پوچی را تصویر می کنند
شب و روزها را
از لای زخم های تنهایی
مجسمه می ساختیم
تا ترس را مهمان ذهنمان نکنیم
روزها و شب ها را
تشنه می کردیم
تا در لذت ها باقی بمانیم
فانوس های وسوسه را روشن می کردیم
تا در بن بست شهوت به بیراهه نرویم
نمی دانستیم
که بن بست بن بست است !
بیراهه ندارد.
حفره های خالی قلبمان را که جستجو می کردیم
افسانه های دروغین از درونش جاری می شدند
تقدس همین اسطوره ها بود
که دیروزیان دروغین تر می شدند!
شب و روزها را
که شستشو می دادیم
چرک قلب بود که می بارید از جامه
زخم عشق بود که می شویید تن ها را
غریبی و اندوه بود که می رویید در لحظه .
مردمان فرداها
مجسمه های دروغین
تا انتهای فرداها در راهند
از هراس چهره های ما بترسید
از سوزش فرداها
از مجسمه خدایان بترسید !
 

 

بالای صفحه