سقوط آزاد
مردی با سایه بی سر
در فکر پرواز
پروازی به شکل سقوط
سقوط آزاد !
سقوط در عمیق گنداب زندگی
پرواز در رویای زیبای مردگی
مردی با چهره بی سر
در آستانه سکوت
خاموش ٬ آرام در صدای آوازهای نافرجام
مرد سایه بی سر
در فکر حرکت
از نوع سقوط آزاد !
در فکر فرار از زندانهای بیداری
در گذر از گذرگاههای بیزاری
در عبور از خاطره های پوشالی
در پی گرفتن سهم خود از این همه مردگی
در راه سقوط می تازد
این مرد سایه بی سر !
نگاهش را ... حنجره اش را ... بسته است
ذهنش در هم ٬ پیچیده است
دستانش کرخت شده
بازوانش گرفته است
قدرت راه رفتن برایش محال شده
شعر پرواز برایش حقیقت است
مرد سایه بی سر در حقیقت گم شده
در تعریف خوشبختی وا مانده
هر شب چند خطی شعر بدبختی خوانده
که دیگر خط به خط اش را از بر شده
واژه ورود ممنوع در ذهنش حک شده
اتوبان یک طرفه بیزاری مسیر زندگیش شده
ورود به خوشبختی برایش ممنوع شده
آنقدر اعضایش سیاه شده
که تصویرش هم ممنوع شده
مرد سایه بی سر از همه لذات طرد شده
حتی در نفس کشیدن هم سرکوب شده
مرد سایه بی سر
از مردن هم می ترسد
شنیده است که در مرگ هم اتوبانی هست
که بر سر در دوزخ و بهشت تابلوی ایست بازرسی وجود دارد
که کلید عبور
در تایید مجهولی بی چهره است !
مرد سایه بی سر از هجوم سایه اش هم می ترسد
مرد سایه بی سر
در فکر پرواز
پروازی به شکل سقوط
سقوط آزاد!
|