زنده بگور
من از صدای تو بیزارم
من از سکوت پر هیاهو بیزارم
من از این مهمان خانه به ظاهر زندگی بیزارم
از خودم می پرسم
چرا شعر بی واژه؟
چرا حرف بی صداست؟
چرا درد پر گریه ؟
چرا مرگ شکل ماست؟
شبی که گور کنی در ذهن من قبر می کند
من در آن لحظه سیمای نعشه ای می بینم
که فریادش در حجم گورش خاموش می شود
که ناله اش را فقط خاک درونش حبس می کند
خاک نفس های زنده بگورش را می شمرد
و در هوای تنها مرده زنده اش سرمست باردارمی شود !
خاک می شنود هر شب که :
من اگر زنده بگورم
شکل یک مرده تو گورم
من اگر جنس یک نعشه
مثل یک باد گور به گورم
من اگر عین سکوتم
من اگر ذهنی خاموشم
تومنو به دردها بسپار
که من یک زنده بگورم !
ای خاک مرا بارور مکن
ای خاک مرا رسواتر مکن
من از این مسافر خانه های زندگی بیزارم
من از هر طلوع بیزارم
من از آغوش زنان روسپی بیزارم
ای خاک !
مرا گرمتر مکن
که من امشب از هر نفس کشیدن بیزارم !
از هر زنده شدن
ازهر درد سپردن
از تکرار واژه ها بیزارم !
ای خالق مصیبت من
ای خالق خک من
ایا دردی داری که بشنوی صدای مرا ؟
ایا تو می خوانی شعرهای سیاه مرا ؟
تو از من چه می دانی
لحظه ای طعم مرا چشیده ای که دردم را بدانی ؟
ای جسم مرده کجایی
که فریاد های پر تنفر مرا در نگاهت حفظ کنی !
ای جسم مرده کجایی
که لحظه ای مرا آرام تر کنی .
من با تو آخرین خط را می خوانم :
صدایم را بگیر
نفسهایم را بگیر
صدایم را بگیر
نفسهایم را بگیر!
|