شهرام شاهرخ تاش


در رگ های تطاول

نه جای ماندن است و
 نه راه رفتن
 خزان ِ بی مهابا
 پهنای سوخته ی هزار رنگ بی جرعه است
 با عطشی آماسیده
 و پیشه وران جغرافیای نزدیک برف
هر واژه قاره ای است
 به وسعت رگ های جمعه ی انسان
 در این سیاره ی پر تطاول خالی
استنشاق سکوتی که در آن سوی دره ها آرمیده است
 کیلاد گسسته ی نت ها و
مرثیه
آی !
بسته است
 در .
 

بالای صفحه