شفیعی کدکنی (م.سرشک)


باغ خودرو

 خروس خانه همسایه می خواند
 و باران سحرگاهان اسفند
 فرو می ریخت از ابری شتابان
 گریزان ابرها بر آبی صبح
چنان چون قاصدک بر کاسنی زار
 روان بودند زی کوه وبیابان
 و من در اوج آن لحظه ی خدایی
 در آن اندیشه و آن بیشه بودم
 که در آن سوی باغ پر گل ابر
دران ژرف کبود ایا کسی هست
که این باغ سفق گلخانه ی اوست
و فانوس بلورین ستاره
بر این نیلی رواق جاودان دور
 چراغ روشن کاشانه اوست
و یا این باغ
 خودروی ست و خود روست ؟

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه