شفیعی کدکنی (م.سرشک)


شبخوانی

1
 هر شاخه به جای گل برآورده ست
 از ساقه ی سبز برگهای خون
 هر خار زبان کفر صحرایی ست
کز خشم سوی تو آمده بیرن
هان ای مزدا ! در اینشب دیرند
تنها منم آن که مانده ام بیدار
وین خیل اسیر بندگان تو
چون گله ی خوش چرای بی چوپان
دردره ی خواب ها رها گشتند
 زین گونه غریب رهرو شبخوان
 در برج ملول شهر می خواند
کنون که باغ هیچ پنداری
 گلهای سپید و روش ایمان
با شرم و شمیم خود نمی روید
 پیغمبرک سپیده ی کاذب
از ایه ی نور خود چه می گوید ؟
 دامان حریر آسمان شب
 سوراخ شده ست و می فتد گه گاه
زان روزنه سکه ی شهابی خرد
شبخوان غریب برج می خواند
دیری ست که دست انتظار من
بر شانه ی این سکوت خشکیده ست
آزاد کن از دریچه ی فردا
 این خسته ی شهر بند غربت را
 هان ای مزدا ! در این شب دیرند
بگشای دریچه ی اجابت را
 2
از رقص و سماع سبز شاخ بید
شوری افتاد در سکوت باغ
باد سحری گشت و با عشوه
زد جامه سبز اشن را یکسو
وان آستر سپید زیباش
 در دیده ی رهروان نمایان شد
 صبح است گشوده چهره بر آفاق
 دیگر ز سکوت برج پیر شهر
آواز غریب رهرو شبخوان
 با باد سحرگهان نمی اید


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه