شفیعی کدکنی (م.سرشک)


در آن سوی شب و روز

همیشه دریا دریاست
همیشه دریا طوفان دارد
یگو !‌ برای چه خاموشی
 بگو : جوان بودند
جوانه های برومند جنگل خاموش
بگو ! برای چه می ترسی
 سپیده دم اینجا
شقایقان پریشیده در نسیم
هراسان
 بر این گریوه فراوان دیده ست
به آبهای خزر
 موجهای سرگردان
 و باده های پریشان بگو بگو
 باری
 پیام برگ شقایق را
در لحظه ای که می ریزد
و می فشاند
 آن بذر سالیانه فصلش را
 به دشتها ببرند
بگو !‌ برای چه خاموشی
سپیده می دانست ایا
که در کرانه ی او
چه قلب های بزرگی را
 دوباره از تپش افکندند؟
و باز می داند ایا که در کرانه ی او
آن کران نا بکران
 در آن سوی شب و روز
چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز ؟
خوشا سپیده دما
که سرخ بوته ی خون شما
 در اینه اش
میان مرگ و شفق
تا صنوبر و خورشید
چنان تجلی کرد
 و باز بار دگر
 سرود بودن را
 در برگ برگ آن بیشه
 و موج موج خزر
 جاودانگی بخشید
به روی گستره ی سبز جنگل بیدار
 خوشا سپیده دما وان کرانه ی دیدار


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه