[newstyle/top.htm]

سید علی صالحی


شبش در شمالی ترین نقطه ی ‌آسمان
 صورت مردی دیدم
 که شبیه سیاوش از ابرهای شعله ور می گذشت
نه اسبی داشت
 و نه از خواب افسانه آمده بود
 فقط رفته بود
شیشه ای شیر و دو تا نان تازه به خانه بیاورد
روز اول رفت و به خانه بازنیامد
 همسرش گفت : رفته است سفر
دوستانش گفتند
حتما رفته جایی به سایه ساری خواب کتابی شاید
روز سوم رفت و باز به خانه نیامد
خیلی ها خبرهای دیگری آوردند
 روز چهارم بود
باران سختی گرفته بود
 تا روز پنجم از هفته ی دوم آذر ماه
 عده ای در شمالی ترین نقطه ی آسمان
 رخسار زیباترین شاعران جهان را دیدند
 همه شبیه صورت او بودند
همو که بی اسب و بی افسانه
 از ابرهای شعله ور گذشته بود


 

 

بالای صفحه

[newstyle/but.htm]