ساناز کریمی


همرزمان اشک

مهتاب بر شب سوگوار قصه های شما باد
 ای همسالان من
 که بسان من آویخته اید
 زنجیرهای استواریتان را به سالهای یورش نکسان نامور
 وزش باد بر زورق به گل نشسته ی شما باد
 ای همدوشان باد
 که چنان من مأنوستان کردند به استیلای آشفتگی
تبسم بر لبان شکسته ی شما باد
ای همرزمان اشک
که همتای من وارث دلتنگی های اجدادتان شدید

 

 

بالای صفحه