آوای آزاد »  شاعران » صالح وحدت »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرجام

می شکوفد بر لبانم شهله ی لبخند
 مهر می تابد به دل از هر چه بود و هست
 ظلمت اندوه می خیزد زجان روشنی پیوند
 بال می گیرد دل افسرده ی غمگین
می پرد تا شاخه های ابرهای دور
 دور ... ، دور
 آنجا که حتی اختران هم همچو مرغ صبور
می ماند در ره خسته و رنجور
می نشیند بر لبانم سایه ی اندوه
 مرغ دل از خلوت جاوید
چشم می پوشد
باز می گردد به سوی آشیان خاک پردازان
و نگاهش ژرف
در فریبی تیره می جوید
مأمن دلشادی و امید
 لیک آخر در ستیز پنجه بازان
با غمی از کوه سنگین تر
 بانگ بر می دارد : ای انسان !
از چه با هر چیز ناهمرنگ
 وز چه با هر نام شب پیمان
 بر لبانم می نشیند نور بیرنگی
محو در رؤیای بیسویی
خانه ی جان پاک می گردد
 ز آذین های نام و رنگ های ننگ
دل نه با دل بسته شوقی را
 نه ره آورد سفر در دست
 باز می ماند درون سینه سر در بال
 باز می خواند به جان نقش یکایک هرچه هرجا هست
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009