در گذار هستی
وای از این وحشت که بر جانم فتاد
داد از این بوجهل مردمخوار داد
سالها در چاه ذلت زیستم
تا توانستم بدانم کیستم
تا توانستم که تن بالا کشم
جان خون پالا سوی دریا کشم
تن معلق بود در زندان چاه
بسته بود از هر طرف بر جان ، پناه
دستهایش در میان چاه تار
ز آرزوها کرده بس نقش و نگار
غافل از موشان که هر دم می جوند
رشته ها را پنبه ی غم می کنند
اژدها خوش بود در نمناک چاه
که فرو افتد سرانجام این ، تباه
اضطراب و هول بر او چیره شد
از تلاطم چشم جانش خیره شد
تو به تو از خاطرات اشک و خون
تهمت هستی نشانی از جنون
تا رها بر خود تنیده از شبان
بی که حتی اختری یابد نشان
عنکبوتی هر زمان در دامتر
پیری و بی دست و پایی خامتر
اینچنین با زندگی همسر بدن
خویش خوردن همچو حیوانی شدن
هم ز خود بیگانه هم از مردمان
گمشده در دخمه های بی نشان
کی توانی زندگی را موج بود
غرقه در دریای خلق و اوج بود
سال ها در چاه بودن مردگیست
گر که نام چاه این جا زندگیست
چاه بیرون و درون هر دو بهم
تا تو را از تو تهی سازند هم
آن تهی کز مرگ گویاتر بود
انزواش از گور تنها تر بود
او گذشت از جسم و جان و هر امید
بی که ره یابد در او بیم و نوید
چاه با او آنچنان چرخان شده
گوییا جان از تنش پرّان شده
ناگهان آن اژدهای پای بند
جسم بیجانش به بالا برفکند
کم کمک روحش دوباره باز گشت
زندگی نوعی دگر آغاز گشت
خاک را رنگین ز اختر یافتم
اختری گشتم به هر جا تافتم
نور سبز برگ را موجی شدم
با نسیم لحظه ها اوجی شدم
چند و چون از آینه برداشتم
جز کمال خط در آن ننگاشتم
موج بیداری شدم در خواب برگ
تا که دیدم خویش در مهتاب برگ
چشم جنگل صبحدم بیخواب شد
تا که از نور غریو تاب شد
شب فرو آویخت از چشمان من
بی که یکدم پرده گیرد چشم تن
پر گرفتم قطره ی اختر شدم
پر کشیدم با شهاب آذر شدم
در زلال گل شکوفایی شدم
بی که ره یابد خزانم باز هم
حس کودک عقل پیر آمیختند
قالبی دیگر ز هستم ریختند
خویش را پروانه دید و موج و باد
بر فضا چرخان چو آواهای شاد
رسته بود از خویش و از آیینگی
محو گشته از غم بیگانگی
هر چه هستی ، با دلش دمساز بود
آشکارا هرچه اکنون راز بود
بی خبر از هست و از غوغای یاد
چون نسیمی پرده ی گل می گشاد
ابر و نور و باد بودی همزمان
کی کسی را خوشتر این حالت عیان
با رهایی جنبش هر هست بود
هر چه در بالا اگر در پست بود
سنگ ها با او نسیمی چاره ساز
تا که دربندان رهند از غصه باز
پرده داری پرده های موج را
می گشاید تا سراید اوج را
غافل از این ره که او خود پرده ایست
پرده داران را دگر گم کرده ایست
شرق بیدار است و من بیدار هم
شعله در کار است و من در کار هم
ای سبکبالان که هر جا زیستید
جز پر و پرواز دیگر نیستید
لحظه ای با ریشه های همنوا
پنجه در پنجه فشرده بی صدا
باز گویید آن سفرهای دراز
تا بروید بی کلامی جان راز
شبنم و آیینه ی گل ها شدم
لحظه ای دیگر شعاع لا شدم
گر خروسی خواند با چشم سحر
بانگ او من بودم و خود بی خبر
بانگ را با نور همدم خواستم
زین سبب از هستی خود کاستم
تا ه بانگ و نور بودم در سفر
با درنگ بیدرنگی در گذر
هم سنیم عشق در آدم شدم
تا رهایی را به یادش آورم
فکر آمد کای چراغم تار کن
رهزن افسردگی ، بیدار کن
راه خود گیر و مرا آرام باش
در فروغم بی وزش بی نام باش
لحظه ای خورشید گشتم عقل را
جذب شد با من چو کاه و کهربا
دیگر آن بیگانگی خاموش شد
قطره در دریای من بیهوش شد
خواستم تا رهزن پتیاره خوی
هم شود با آدمی پیوند جوی
روز و شب کارم سفر بود و گذر
تا رهانم جمله از خوف و خطر
تا مگر با اصل خود همدم شود
وارهد زین چاه و بی ماتم شود
هر کجا رفتم اسیر و کشته بود
جسم ها بی نام و نامش پشته بود
با پدر فرزند دشمن ناسپاس
فکر های یکدگر را ناشناس
کی توان پیوند باشم فکر را
همنوا سازم به دل ها ذکر را
ره سپردم تا مگر این چاه ها
رشته گردد اتصال راه را
تپه ها با چاه ها یکسان شود
یک هدف در ذهنشان پیمان شود
قلب ها را پل زدم با یاد ها
پل زدم در رهگذار دادها
بال های خاطرم بشکست باز
اوفتادم باز در قعر نیاز
چون ندیدم چاره ای از دست خویش
پر گرفتم با امید از هست خویش
سوی اوجی راه بردم ناگهان
که فرو افتادم و گشتم نهان
گرچه با دریا دگر غوطه زدن
پست و بالا هست یکسان بهر تن
باز اگر گرداب چشمی وا کند
یاد چاه خاکیان غوغا کند
کی رهایی یابی از یان چاه ها
ای فروافتاده ی این راه ها
هم مگر هشیار و از خود وارهی
هست را با موجی دگر تابش دهی
|