ویرانه
چیست این ویرانه ی فریاد تو
سوخته در آتش بیداد تو
خرمن عمر است این دلسوخته
یا که چشم روزگار افروخته
دیده ای ویرانه از آتش بود
هر زمان آباد صد خواهش بود
با چه کس باید ز ابر خویش گفت
وز چه کس این مهر را باید نهفت
عالمی ویرانه ساز خویشتن
قصه ی خونین ساز خویشتن
با دو باران مست این ویرانه اند
از غبار قصه اش دیوانه اند
هر درختی سوی او پا می کشد
سوی او تابوت مأوا می کشد
هر شهابی خفته در گهواره اش
هم نسیم قصه گو غمخواره اش
رودها پرسان که این همسایه کیست
غربت آوارگان را دایه کیست
اختران در خانه ی تاریک خویش
در نیایش کای ز صد خورشید بیش
چنگ ما را رامشی مستانه شو
لحظه ای از بانگ خود بیگانه شو
او میان خون و خاکستر نهان
با دلش سرسبزی آواز جان
گاه می پیچد به خود از شام خویش
می هراسد از سیه فرجام خویش
گاه با جغدی هماوازی کند
با سگان خویش دمسازی کند
هرچه با او دورتر ، نزدیکتر
وانچه روشن سوزتر ، تاریک تر
می نوازد بانگ درها را ز دور
چون اشارت های مردی لال و کور
با فروغ پنجره ای آواز خوان
می دمد از شوره اش صد بوستان
لیک در خود باز سردابی تهی است
چشم درها غربتش را رحمتی است
باز ، پرسان از تب دیوارها
تا کشد بر دوش جان آوارها
خود نمی داند که بی دیرواریش
نیست مرز و کارزار خواریش
رفته در رؤیای فانوس دلی
بسته بر لب شعله ی بی حاصلی
با توام ، ویرانه ی ویرانه خوی
در دل خود باغ فانوسی بجوی
چشم گنجی شعله زن در خاک توست
خاک تو افسانه ی غمناک توست
|