ستاره در اعماق
ستاره در اعماق
می سوخت
که تا فضای سرد زمان را
امیدوار کند
که تا شعال ریشه ی خود را
به برگ و بار نشاند
نثار کند
به پرتوی که چشمه ی اندیشه هاش
در سر داشت
سراب و هم معلق را
شکوفه زار کند
ستاره ای می سوخت
مگر خرد بنشاند
مرغان دربه در ، پرواز حسرتان را
شاید نوای سبز پناهی
آزادشان
از این غبار کند
ستاره ای در جسم
ستاره در اعماق
ستاره ای که حیرت ناباوران
بسوزد و بر خاک
یقین آفتاب را
استوار کند
|