ستارگان زمین
من چشم بر ستارگان زمین دارم
شب را همین ستارگان
در خاک دفن می کنند
خورشید ،
رویشی است
در آب و هوای دل
از آسمان چارم
عیسی فرود نمی آید
باید دوباره زنده شدن را
در رازهای خویش بیابی
هر لحظه ات میان شب و خورشید
فردایی از غبار می شوی و باز
با کهکشان تو می پیوندد
دیگر شدن ، حکاین آن رود است
در تو نه آن سکون سنگ
که موجی بروی موج
بگذر
که در تو
گذشتن
خون خوردن است و غوطه ی اندیشه
هستی اگر نه بیکرانه
هزاران بال
رویاند از تو که پرپر شوی به خاک
پر پر شدن
نشانه ی پرواز است
این بال های ریخته در هر سو
پاداش آن شکوفه ی آواز است
بگذر که عشق
جز موج های گذشتن نیست
این اختران اگرچه برافلاکند
جز سایه ی گسست شکفتن نیست
|