|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
نمی دانست
در خون تپیده بود و نمی دانست
از ریشه اش که خاک می شد
رمزی دگر
برای ریشه های جوان بود
هر ذره ذره تجزیه ی برگ و ساقه اش
با هستی نهال تازه می آمیخت
آیا نمی توانست
اندیشه های تلخ مانده را
با ذهن نورس آیندگان نیامیزد ؟
در خون تپیده بود و نمی دانست
این ریش ریش
هستی مجنون را
باید چگونه گذر داد
تا چشم نونهالان را
آینده عاقلان را
هر شعله خیره نگرداند
|