|
|
حسد
او که می سوزد کدامین اختر است
شعله هایش مهر را ماند ولی
روی پوش گوهرش خاکستر است
از کدامین داغ می سوزد که باز
بانگ او شب را پریشان می کند
رهزنان را نیز حیران می کند
خویش را می سوزد و با سوختن
شعرهایش
روشنی بخش شبان
مقصدش دل های تار افروختن
دوستان را همدلی با شعله ها
دشمنان را وحشت از این همدلی
وز همه مقصودشان بی حاصلی
شعله است این یا که در خون پرزدن
بال بال شعله بر هر در زدن
ساحل هر آرزو را سر زدن
نیست باکش از سرشت روز کور
دشمت این خفتگان خسته نیست
از حسودان می کند پنهان عبور
حاسدان شعله های شعر او
خاک پاشان در فروغ چشم او
لیک او خورشید و اینان کورسو
|