|
|
سپیدار
از سینه ی سپید سپیدار
صدایی سپید می جوشد
تا کی به انتظار میوه ی تابستان
شرمی شوم چکیده ی این بستان ؟
خاموش می شود صدا و تبر با خشم
از استخوان ترد و سپیدش
رعدی مهیب می افروزد
برقی غریب می افشاند
در لحظه ای که مهره ی پشتش
شکسته شد
فریاد زد : های !
من هم
به کار آمدم آخر
در این جهان
|