|
|
فواره ها
خاموش بود
محصور تیغزار تهمت و دشنام
عبور پرپر گل ها را
در آب خاطره ها می دید
قد صلابت کشیده ی خود را
در یاد برگ برگ درختان
باز می کشید
آه می کشید
آنشب که نیز
رنگ غروب خون جوان را
بر کاکل سپیده ی خود دید
فریاد می کشید
اما :
چشمان بی خیال تماشائیان محو
در کوچ مه نشسته ی دیدن
رنگین کمان کشید
خاموش بود و زمزمه می کرد
باشد که باز
پنهان ِ ستیز ، آرزوی جمع را
در چهره ای دگر
بر قله ی صعود روشن فردا توان کشید
|